عبدالله مستوفى

589

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

در همين روز ، چند نفر از كملين قوم مانند حاجى مخبر السلطنه و حاجى معين الدوله و احتشام السلطنه ، بايد نزد وليعهد بروند ، و استعفاى او را بگيرند و مثل اين بود كه روز 30 حوت كارها را ختم شده تصور كرده ، و براى آن روز برنامه تعيين نكرده بودند . بارى ، بعدازظهر روز 27 حوت ، با اعضاى ديوان محاكمات ماليه ، مشغول مراجعه بدوسيه‌اى بوديم ، يك مرتبه صداى جنجال و قال و قيل زيادى از بيرون شنيده شد . اين صداى ملت بود ، كه جمهورى ميخواست . از قراريكه گفتند ، بعضى از آنها هم ، با حال ظاهر عصبانى ميخواسته‌اند داخل وزارتخانه شده ، كه مثلا اعضاى وزارتخانه را هم همراه خود بدوره بيندازند . در آخر روز ، كه ميخواستم به منزل بيايم ، براى ديدن اين دستجات و تماشاى اين جمهورىخواهى مصنوعى ، عمدا راه خود را دور كرده ، پياده از خيابانهاى لاله‌زار و شاه‌آباد و جلو مجلس ، و خيابان نظاميه آمدم . در بين راه ، بجمعيت‌هاى دويست سيصد نفرى ، كه البته عده‌اى از آنها بچه‌لات‌هاى تماشاچى بودند ، برميخوردم . اينها بيرقهاى سرخى در دست گرفته ، و عده‌اى هم پيراهن‌هاى سرخ بتن داشتند . جماعتى هم در اتومبيلهائى كه بنوارهاى پهن سرخ مزين شده بود ، نشسته در خيابانها بگردش افتاده بودند . جلو مجلس ، ازدحام ملت جمهورىخواه زيادتر بود . از وجنات عابرين ، كه به اين دستجات برميخوردند ، پيدا بود كه ميخواهند بگويند چه بازى خنكى ؟ ! ! از بعضى از آنها غرولند زير لبى هم شنيده ميشد . منهم سوسياليست بودم در موقعى كه سران حزب دمكرات و اعتدالى سابق ، ميخواستند ريگهاى اختلافات قديمه را از دامن بريزند ، و باهم متحد شوند روزى ، بديدار شيخ غلامرضا خان ( نامدار ) كه در جلد اول صفحهء 202 ذكرى از او كرده‌ام رفته بودم ، جناب آقاى ميرزا محمد صادق طباطبائى از راه رسيدند . ضمن صحبت ، گفتند حزب تازه‌اى داريم ميسازيم ، شما با ما همكارى نمىكنيد ؟ گفتم ، چه حزبى ؟ گفتند سوسياليست ؟ گفتم ، من با شركت برادرم چهل پنجاه دانك ملك دارم ، نميدانم سوسياليست ملاك چه تحفه‌اى از كار در خواهد آمد ؟ گفتند اساس مرام همان مرام اعتداليست ، چيز تازه‌اى ندارد . مقصود تحزب است . گفتم در اين صورت ، البته مانعى ندارد ، كه شبها گاهى با رفقا دور هم باشيم ، و سياست ببافيم . بر اثر اين صحبت ، منهم سوسياليست شده بودم . ولى سوسياليست بودنم هم ، مثل اعتدالى بودنم بود . با اينكه در حزب اعتدالى ، چندى نايب رئيس جمعيت و در حزب سوسياليست يك مرتبه خزانه‌دار كل ، و در دورهء بعد ، منشى كل جمعيت هم انتخاب و تعيين شده بودم ، اين مقامات شامخ حزبى ، براى من جز اسم چيزى نبود . زيرا همانطور كه حوض بىآب قورباغه نميخواهد ، صندوق خالى هم خزانه‌دار نميخواست و جمعيت هم جز همان عده‌اى كه در كلوپ سوسياليست ، در ميدان بهارستان جمع ميشديم تشكيلات منظمى نداشت ، كه منشى كلى لازم داشته باشد . من هيچوقت خود را وارد كارهاى